تبليغاتX
خط - خطی
   
خط - خطی
نشریه انجمن فرهنگی اشراق
 
 
 
 
 

جمعه پانزدهم شهریور 1387

خط خطی: شماره اول

مطالبی ازشماره اول خط خطی:

امان پویامک

 

حرف اول

       وقتی فاصله ی کاغذ و قلم را قدم زدم، دلم گفت: قحطی شعر را،  «غم نان» کابوس کبوتر و دار وندار افعانی ام را «خط خطی» کنم و پای هر خط با اصل آدم ماندن بنویسم عشق... عشق... عشق...

    و بعد یک نفسبار دیگر عاشق باشم و به فصل دگر دیسی اردیبهشت دست بجنبانم، لحظه ای با هر چه سیاهی و سنگ است « جود » بگویم قهر کنم .

    و بعد لحظه ای هم که شده آدم باشم. هر چند  گلوی امروز صدای نفس گیری را که شود با آن هجا های امروزی را بیرون داد ،نداریم هنوز بوی سوختن تخته های سیاه و بند آوردن زنگ مکتب راه را برای یک فریاد نفس گیر سد می سازد. اما نیاید ها را باید صدا بزنیم تا این که

با تمامت حضور در ظرفیت این اتفاق بریزم، اتفاقی که می آید به من بگوید: هنوز، درته نشين ژرفــای سکوت، جمله ای،اينکه: «عشق حرف بی هوده ایست» باقی ست و عـــناصرچـــند گانه ی هوا، هنوز شعری براي نفس کشيدن دارد.

به من می گوید: ازسيال ذهن کــبود کــبوتر، خط بزن، اينرا که: دقيانوس عصری بود ومرداب رنگی داشت و به برکــه های سياه و سپيدِ فصل باران بنويس که: قحطی دل فقط حرفی بود...

 


  نجیب آگاه

 

ترنم

 

بامعجزتی

          - انگار-

فرومی پیچی درمن

بی هیچ شباهتی به هیچ معجزه

ازمن،

     ترنمی

          فواره می کشد.

 

 

پله ها

   

ازپله هایی می جهم        

اعداددرسیرصعودی به صفرمی رسند

تاملاقات

هزاروچندپله مانده است .

 

 

اعتیاد

 

 معتادم وُ

یک قرص لبخند

برای سه شبانه روز من کافی ست.

 

 ماهی ها

 

ماهی ها نه مرده اند،

شاعر!

تنک رابردار،

شایدآن نزدیکی دریایی باشد!

 

 

داکتر سمیع حامد

 

پونه ها

 

هوای تازه را در برگهای خط خورده  پیچیده ام

پاییز زیر زبانم است

بهار

عکسی شده است در بکسک جیبی من

چندین ماه نو را

گذاشته ام بر رف خانه

خورشید اول غروب را آویخته ام

به جای ساعت دیواری

باران را

گذاشته ام در الماری

پریشانم از دلخوشی پونه ها

آن ابر

 فقط ابر است

چرا منتظرم

 

 

سید رضا حمدی

 

 پس او نبود گلي روي دست صحرا بود

كه سخت در برهوت بهار تنها بود

پس او گلي كه نمو كرده بود از قحطي

كه دست رنج تمام ستروني ها بود

گلي كه نامش را هيچ كس نمي‌دانست

بدون  نامترين سرگذشت دنيا بود

برآمد از صحرا از غبار خاك گذاشت

هزار مرتبه پر برگ بود، زيبا بود

تنش شكوه اساطیر باستاني شرق

تكلّمش ملكوت شرير اشيا بود

من از مسافرت پيري آمده بودم

كنار او، او كه او نبود امّا  بود

به سردي جانش ديده‌ديده دست كشيدم

كوير لايزرع هر چه بود صحرا بود

 

 


 

سلویا پلات

برگردان: حفیظ حدادکیا

 

دوراهی آب

 

رودبار سیاه، قایق سیاه، دو سیاه، مردمان باد برده

درختان سیاهی که از این جا می نوشند،کجا میروند؟

سایه ی آنها باید سایه بان «کانادا » باشد.

 

یک روشنایی اندک از نیلوفران آبی زلال تر شده است

برگها آرزوی دست پاچگی؛ از ما را ندارند

آنها ِگرد و پهن و پُر از پند پنهان اند.

 

جهان می تواند که از پارو زدن کشتی بانی تکان بخورد

روح سیاهی که در ماست در ماهی ها هم  است

دستِ پریده رنگ سنگ دریایی، با وداع بلند میشود؛

ستاره ها در دل سوسن ها و زنبقها باز میخندند

 

آیا شما با دیدن این پری های بی حالت

نابینا نشده اید؟

این سکوتی ست که جانداران را

شگفت زده ساخته است...

 

 

 

نقد و خوانش نسل سوم مها جرت...

 

معصومه احمدی

«خط خطی» در اين نگاه و امتداد آن، به معرفي، نقد و خوانش اشعاري از كتابهاي چاپ شده ي شاعران نسل سوم مهاجرت می پردازد كه در این اواخر توسط انتشارات عرفان به تبع رسيده است.

كتابهاي چاپ شده به قرار زير مي باشد:

(شاعر به انتهاي خيابان رسيده است) محمد واعظي،(من در اثر ماه گرفتگي)

سيد عاصف حسيني،(من نشان هاي سفر را گم نكرده ام) حسين حسين زاده،(گنجشكهاي حريص)فاطمه سجادي،(آهوي هميشه دويده در من)

حسين حيدربيگي،(دو ماه در

 

خسوف) معصومه صابري،(هبوط در پياده رو)

 غلام رضا ابراهيمي،(عكس ماه تو بر ديوارهاي شب ليلي ترند) رحيمه ميرزايي، (شكل هندسي تو) معصومه احمدي.

اين نگاه را به خوانش شعري از رحيمه ميرزايي از مجموعه ي (عكس ماه تو بر ديوارهاي شب ليلي ترند ) اختصاص دادم......تا نوشته هاي ديگر ....

 

خوشبختي

 

داداي

با دو چشم كوچك سياه

به زمينه ي آبي مردمكم مي خنديد

و مرا با دو بوسه

به دنبال نخود سياه

هنوز نمي داند

لباس هايم كوچك شده اند

داداي من

شش ماه پيش موها را فر زد

و چوريهاي شيشه اش

شكست

او هر وقت به خانه ي پدر مي آيد

به خداوند خانه ي بختش

به تك تك پيامبران خانه التماس مي ريخت

و عطر شوري به گونه ها

او هر وقت با دو چشم كوچك سياه

به زمينه ي آبي نگاهم مي خنديد

تهي مي شد

داداي من

زيباترين انگشتري را

 

روي انگشت كبودش مي نشاند

و در پاسخ خوشبختي

چوريهاي زردش

شرنگ

شرنگ

صدا مي داد.

 

شاعر در آغاز، با واژه ها ي (داداي) و (سياه) محور موضوعي شعر را مشخص مي كند و مخاطب را در فضايي عصيان آلود قرار مي دهد.البته دراغلب شعرهاي خانم ميرزايي با چنين درون مايه هايي برخورد مي كنيم كه درد و مشقت و بعضا عصياني ،آرام آرام شاخص هاي زندگي يك زن (افغان) را عينيت مي بخشد. آنچه ،فضاي كدر و بسته ي جامعه سنتي را بيشتر نشان مي دهد، استفاده مناسب از پتانسيل واژه هاي كليدي (داداي، چوري، و شرنگ شرنگ) مي باشد. اين واژه ها،علاوه بر اينكه جنبه ي فولكوريك آن با فضاي شعر آميختگي خاص دارد به نوعي در شكل دهي بافت و محور موضوعي نيز موثر واقع شده اند.و شعر را از لحاظ پشتوانه ي فرهنگي تقويت نموده اند.البته فضاي سنگين و حركت کندي كه در شعر وجود دارد به شكلي ذهن خواننده را با اين مسئله درگير مي كند.

همانطور كه در ابتدا ذكر شد شعر با واژه ي (داداي) شروع مي شود.وجود دو مصوت بلند(آ)و (ي) و تاكيد روي صامت هاي (د)و آرامش ناشي از اين تكرار،ارتباط معنايي بند اول را با بند دوم تكميل مي كند.(خيره شدن به زمينه ي آبي مردمك) و نهايتا (خنديدن)،در ديد اول اين تصور را ايجاد مي كند كه (من) شعر به خوشبختي كامل رسيده است و اين تبسمي بيش به ناخوشي هاي ديگران نيست.بويژه در اين بند:

هنوز نمي داند

لباس هايم كوچك شده اند

خواننده تا نيمه بند سوم اين فضا را همچنان همراهي مي كند

داداي من

شش ماه پيش موها را فر زد

نهايت خوشبختي و آسودگي را به ذهن القا مي نمايد ولي در ادامه ي همين بند:

چوريهاي شيشه اش

شكست

كاخ زرين و مملو از خيال به ناگاه ويران مي شود و ذهن را درگير فضاي جديد مي كند.بخصوص جدا قرار گرفتن فعل(شكست) اين ويراني و جدايي فضا را بيشتر نشان مي دهدو بار ديگر خواننده به ابتداي شعر كلمه ي (سياه) و ايهام موجود در (شش ماه پيش موها را فر زد)هدايت مي شود. اين فر زدن ديگر جنبه آرايش و زينت ندارد. او در اين چارچوب، همان اسيري است كه براي نفس كشيدن هم، بايد نگاه تيز ديگران را تحمل كندو در مقابل كوچكترين جلوه ي خوشبختي تنها قفل و زنجير دست و پايش را حركت دهد:

 

و در پاسخ خوشبختي

چوريهاي زردش

شرنگ

شرنگ

صدا مي داد

تقابل اين دو فضا و سير روايي،حركت محسوسي را در بافت شعر ايجاد مي كند كه ذهن را به مكرر خواندن شعر وا مي دارد.

شاعر با استفاده ي مناسب از عناصر صوري و ارتباط ارگانيك آن باعناصرمعنوي، ساختمان و اسكلت بندي شعر را به كمال مي رساند:

1) مردمگرايي: و مرا با دو بوسه / به دنبال نخود سياه

2)هم آوايي و نام آوايي: و در پاسخ خوشبختي/ چوريهاي زردش / شرنگ / شرنگ / صدا مي داد

علاوه بر موارد ذكر شده، حضور نماد درواژه هاي (زرد) و (شرنگ)و پارادوكس موجود در اين بند، نيز برجستگي زبان را به همراه داشته است.

3 ) بهره كافي از پتانسيل واژه هاي (داداي،نخود سياه، چوريهاي شيشه اي،زرد، انگشت كبود ، شرنگ شرنگ....كه ازحضور محتوا و مضمون در بافت و ساختار شعر و وجود فضايي واحد در عين تقابل خبر مي دهد.

البته در بند چهارم،به علت وجودصراحت مخفي در بيان آن با فضايي كم و بيش سنگين روبرو هستيم.طوري كه زيبايي بند آخر هم نمي تواند ضعف آنرا بپوشاند.

او هر وقت به خانه ي پدر مي آمد/ به خداوند خانه ي بختش/به تك تك پيامبران خانه / التماس مي ريخت.

در پايان با آرزوي توفيق و چاپ كتابهاي ديگر رحيمه ي عزيزم، دوستان خوبم را به خواندن شعري از مجموعه ي (عكس ماه تو بر ديوارهاي شب ليلي ترند ) دعوت مي كنم:

لبخند تو

لبخند بزن

جهان به كام توست

نه پريشاني گيسويي كه برقعي بپوشاندش

نه سرمه ي اندوهي كه ماهت را بتاراند

و نه غربتي

در جغرافياي سينه ي مردي مجهول

تو آفريده شدي

جاودانه

در دستهاي بزرگ عشقي

تب دار و ملتهب

بي غم فراموشي

لبخند تو

امواج موزون كدام ترانه است

كه از اقيانوس ها هم گذر كرده است

بدون دقيقه اي تغيير

موناليزا

لبخند كه مي زني

مهي از فراموشي جهان را فرا مي گيرد.

 

 

 

گپ و گفت با ابراهیم امینی شاعر امروز...

 

«همین که از حال اش پرسیدم، امتداد نگاهش را با دود سیگارش قاطی کرد بعد نفس های واژه هایش را در هوا پراگند»:

 

*  سیگار های پی هم آزار های پی هم

 دیوانه تر نموده آزرده خاطرت را

 «نگاهان مان در دود حل می شد و من سر انگشان سوالم را به بقچه ی دلش بردم:»

 

*    گاهی شده که از بلندای یک مصراع  افتاده باشی؟

به راهک های پیشانی اش گره انداخت و ساده و بی تکلف بر لبانش جاری ساخت این را که :

 میان حافظ و من یک تفاوت تلخ است

   شراب های حلال و شراب های حرام

 

*    روزانه چند بار برای دیر کردن شعر به ساعت دستت می بینی؟

*  برای شعر آمدن ساعت دستی ندارم، شعر از راه های گوناگون دستم را می گیرد،  گاهی به آفتاب خیره می شوم،

گاهی سر کوچه ای به استقبال نیامدن شعر می ایستم، راستی شعر آدم را غافل گیر می کند می فهمی؟

 

*    اگر شعر در تو پناهنده ی سیاسی می شد، با کدام اصل در خود راهش می دادی؟

*  بشتر من و شعر تبعید می شویم ها! شعر را با هویت خودش می پزیرم، این هویت چنان گنگ و زیباست که برای شناساندنش بزرگترین شاعران و منتقدان جهان عینک شان را کنار می زنند. شعر را مثل نان بر سفره ام می پزیرم برای مهمانان مخاطب هویت.

 

*    اگر دیوانه گی شعر بود و شعر زنده گی، چند بار شعر را زنده گی می کردی؟

*  دیوانه گی آه ! این واژه من هستم، یکبار دیگر تکرارم کن، شعر در من سایه ی مجسم است، اما شعر دیوانه گی واژه هایی ست که یک عمر بیگاری عقل و نقل را کشیده اند، در این دو چیز زنده گی نقش کوچکی را دارد، درست است؟

 

*    اگر تو جای من بودی و از من می پرسیدی دنیا بدست کیست؟ من چه می گفتم؟

*  تو چه می گفتی؟ ها! تو ! می گفتی: دنیا همیشه کار هایی دست خودش می دهد، بزرگترین انسان های جهان فقط دستان شان به دنیا آغشته است، بگذریم پای هـمه در گل اسـت و دست شـــان

برزلف معشوقه هاشان؛ «اگر این جواب درست هم نیست دست کاری اش نکن...»

 

*    اگر شاعر نمی بودی، کی می خواستی باشی؟

*  وقتی کسی نیستم شاعرم، وقتی خودم را در لای ورق های سفیدگم می کنم واژه به واژه به جستوجو می برآیم و در ختم آخرین نخ سیگار، با خود چک چک بلندی می زنم، می گویم من بزرگترین شاعر جهانم

 

*    وقتی به پشت سرت نگاه می کنی چند فرسخ راه را آمده یی میدانی؟

* دو کتاب کوچک از کوچه های کوچکی جای کمی را در ذهن ام اشغال کرده، شعر پرتگاهی ست که آدم خود را از آن بلندا رها می کند و تا به خاک بخورد ورق ورق ورق شعر می شود.

  

*    یک واژه بگو که در آن زنده گی نباشد:

*  فقط میتوان فکر کرد ولی بی فایده است، آن وازه را چند سال بعد شاید بمیرم ولی دنبال جواب این سوال نگرد که:

« دیوانه میشی »

 

«سیگاری تازه آتش زد و من آخرین سوالم را بادستم برایش تعارف کردم، با هرچه شاعرانه گی در خود داشت به دست هایش داد و به طرف من آورد و بایک واژه لعنتی جوابم داد» :

                پدرود

 

 

 

*   نه این و نه آن

 

عتیق رحیمی

شب بود، نه همین شب، سیاهترین، خاموش ترین،

سنگین ترین. زمین در سیاهی زمان کرانه هایش را گم کرده بود. شب بود نه همین شب.

مرد رهنما گفته بود:

« نه همین  شب، آخرین شب در مرز خواهد بود. »

همه مخفیانه و خاموش به سوی سرحد  ره می زدیم، همه از زادگاه خود گریخته بودیم، هر یک به خاطر چیزی، کسی، حرفی ... شب بود، نه همین شب.

به بلندی کوهی رسیدیم، مرد رهنما فریاد زد:

« بایستید! آخرین بار به خاک تان نگاه کنید! »

همه ایستادیم، همه به عقب نگریستییم . خاک در سیاهی زمان ناپیدا بود، گریستیم. سپس به سرحد دویدیم.

تنها یکی از ما آهسته شد، ایستاد، مرد کوچکی بود هیج کوله باری با هود نداشت و همیش آهسته تر

و خسته تر و  آشفته تر از دیگران ره می زد . مرد در کنار صخره یی نشست.

رفتم تا کمکش کنم ، گفت:

_ ” برویم  کجا؟ “

_ ” آنسوی مرز ”

_ ” که چی؟ “

_“ پس چرا این همه راه ؟...“

_ ” به خاطر کلمه ها گریخته بودم و همه کلمه

هایم را با خودم آورده  بودم، تا ببرمشان آن سوی مرز ”

_ کلمه ها؟  کدام کلمه ها؟ نگاه پر از سوالم را پاسخ داد:

کلمه ها را در چشم هایم پنهان کرده  بودم، وقتی که همه  گریستند، من هم گریستم ، کلمه ها همه ریختند به خاک، گمشدند درخاک، بدون کلمه در هر کجا بیگانه خواهم بود بیگانه تر از بیگانه، تبعیدی اگر در خاکش نیست، در کلمه ها یش که هست.

خاک را زیر و رو کردم، خاک و کلمه ها باهم آمیخته بودند، چند مشت خاک گرفتم وگذاشتم در کوله بارم، مرد خندید، زهرناک خندید و گفت:

«دیگر نمی توان کلمه ها را از خاک جدا کرد... تبعید

 برگیست سپید که تنها با گذشته ها می توان سیاهش کرد. حال تبعیدی فقط در حاشیه و یا در پاورقی جا دارد.»

به صخره تکیه داد و خواست که تنهایش بگذارم، قبل از جدایی نامش را پرسیدم، خندید، زهرناک و تلخ خندید و گفت:

” نامم عتیق است.“

_ ” عتیق؟! همنامیم یا همزاد؟“

_  نه این و نه آن، فقط همنام منی.“

ازش ترسیدم، رهایش کردم، دویدم و درسیاهی آن سوی مرز گم شدم…   

 

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme